در آبی بیکران دریا......
امواج ترا به من رساندند.........
امواج ترا بار تنها..........
چشمان تو رنگ آب بودند............
آن دم که ترا در آب دیدم........
در غربت آن جهان بی شکل........
گویی که ترا بخواب دیدم.........
از تو تا من سکوت و حیرت........
از من تا تو نگاه و تردید.........
ما را می خواند مرغی از دور...........
می خواند بباغ سبز خورشید........
در ما تب تند بوسه میسوخت..........
ما تشنه خون شور بودیم.........
در زورق آبهای لرزان...........
بازیچه عطر و نور بودیم.........
می زد ‚ می زد درون دریا..........
از دلهره فرو کشیدن.............
امواج ‚ امواج نا شکیبا........
در طغیان بهم رسیدن........
دستانت را دراز کردی............
چون جریان های بی سرانجام...........
چرا زنها بیشتر از مردها عمر میکنن ؟؟

چون خرید کردن باعث سکته قلبی نمیشه؛
ولی پرداخت صورت حساب ها میشه :))))
منم که برای ماندنم بهانه می جویم
منم که فقط برای عشق می پویم
منم که دلم برای خودم نیست
و قلبم لحظه ای از آن من نیست
منم که با بوی یاس زنده ام
و خودم را فدای عشق کردم ...
اینقدر مرا با غم دوریت نیازار
با پای دلم راه بیا قدری و ... بگذار
این قصه سرانجام خوشی داشته باشد
شاید که به آخر برسد این غم بسیار
این فاصله تاب از من دیوانه گرفته
در حیرتم از اینهمه دلسنگی دیوار
هر روز منم بی تو و ... من بی تو و لاغیر
تکرار ... و تکرار ... و تکرار ... و تکرار ...
من زنده به چشمان مسیحای تو هستم
من را به فراموشی این خاطره نسپار
کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد
با خلق نکرده است ، نه چنگیز نه تاتار ...
ای شعر ! چه میفهمی از این حال خرابم
دست از سر این شاعر کم حوصله بردار
حق است اگر مرگِ من و عالم و آدم
بگذار که یکبار بمیریم نه صد بار
تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم
یک دایره آنقدر بزرگ است که پرگار
اوج غم این قصه در این شعر همین جاست
من بی تو پریشان و ... تو انگار نه انگار !!!