عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود …
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!
من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم …
یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم
ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه …
و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!
از آجیل سفره عید چند پسته لال مانده
است
آنها که لب گشودند ، خورده شدند
آنها که لال مانده اند ، می شکنند
دندانساز راست می گفت
پسته لال ، سکوت دندان شکن است
ماهی ها به جهنم ! کندوها پر از قیر شده اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند ، چه سعادتی !
داریوش به پارس می نازید ، ما به پارس جنوبی !
سلام خوشحالم میکنی سر بزنی و عُضو بشی
سلام انشا... که مشکلی نباشه بی حوصله ای تان رفع شود دلتان شاد باشد دوست عزیز
نادم همونه که دهنت رو گایبد
حال کن
بلاگ من و تو خوده ناکسشه
بی شرف کارش همینه
ببین ای کیو جونم هر کی هستی . نمی فهمم چی میگی .خواهشا ول کن من چی میخوام از این نادمی که میخوای ومیگی .. بی خیال شو جان عزیزت
سلام . حرف از بی معرفتی خواهش میکنم همیشه یاد دوستان هستیم/چرا بیحوصله چیزی شده

سکوت..
واقعا زیبا بود.
من ماندم و حلقه طنابی در مشت
با رفتن تو به زندگی کردم پشت
بگذار فردا برسد می شنوی
دیروز غروب ، عاشقی خود را کشت
من قبلا هم در مورد اون قضیه گفتم اونی که شما دنبالش هستین من نیستم و ازش خبر ندارم
اصا نباش .. باور نمیکنم .باورم کنم دیگه مهم نیس
همچین میگن از دلایل مخالفت با حضور زنان در ورزشگاه ها ، استفاده اقایون از الفاظ رکیک است!
.
.
.
.
.
.
.
.
انگار اقایون تو کوچه و خیابون الفاظ حافظ زمزمه می فرمایند!!
میسی عزیزم چشم حتما تو هم مواظب خودتون باشین
با اینکه باتو در خیالاتم هم آغوشم
حالازتو حتی زتو هم چشم می پوشم
یک عمر مثل برده در چنگال چشمانت
بودم و حالا حلقه راواکردم از گوشم
تغییر کرده روزگارم بی تو خواهم رفت
من جام زهری را که میریزی نمی نوشم
این کوه را در خود شکستی آخرش خوش نیست
آتشفشان بودم و حالا سرد و خاموشم
چه فرقی می کند
من عاشق تو باشم
یا تو عاشق من
چه فرقی می کند
رنگین کمان
از کدام سمت آسمان
آغاز می شود گروس عبدالملکیان
گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم !
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود.... گروس عبدالملکیان
ندیده ای؟!
همان انگشت که ماه را نشان می داد
ماشه را کشید... گروس عبدالملکیان
درخت که می شوم
تو پائیزی !
کشتی که می شوم
تو بی نهایت طوفانها !
تفنگت را بردار
و راحت حرفت را بزن! گروس عبدالملکیان
عاااااالیه
مرسی لطف داری ادرست اشتباه
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا ، آب ، زمین
مهربان باشم ، با مردم شهر
و فراموش کنم ، هر چه گذشت
خانه ی دل ، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر ،تار کدورت ، از دل
مشت را باز کنم ، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق ، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش ، نگردد فردا
زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم ، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم ، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی ، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم ، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست ، که نیست ، پس از آن فردایی ...
"سهراب سپهری"
اﻧﺴﺎن ﮐﻪ ﻏﺮق ﺷﻮد ﻗﻄﻌﺎً می میرد؛
ﭼﻪ در درﯾﺎ، ﭼﻪ در رؤﯾﺎ، چه در دروغ، ﭼﻪ در ﮔﻨﺎﻩ،
چه در خوشی، چه در قدرت، چه در جهل، چه در انکار،
چه در حسد، چه در بخل، چه در کینه، چه در انتقام.
.
.
مواظب باشیم غرق ﻧﺸﻮﻳﻢ!
انسان بودن، خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد…
"گاندی"
سلام من خوبم تو خوبی
به خوبی تو خوبم .. اره عالی ام
فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد...
فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد...
فقط رفت... فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت: راحت شدم...
هشدار داده بودم
نادم هزاران اسم و بلاگ داره
حالا به دوست جون جونیت بگو تحویل بگیره
خو من چی کا کنم برو به خودش بگو .. بی خیال ما شو بابا نادم کیه
دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاده به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
سر و بالای من آنگه که درآید به سماع
چه محل جامه ی جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله ی دانش ماست
حلّ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
به جز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
"حافظ"
هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد
می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد
آه از عشق ، که یک مرتبه تصمیم گرفت:
یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد
وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد
ماهرویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد ، زیره به کرمان ببرد
دو دلم اینکه بیاید من معمولی را
سروسامان بدهد ، یا سر و سامان ببرد
مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد
ناگزیراست لبی ، تا لب قلیان ببرد
شعر، کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه
باید این قائله را ، " آه " به پایان ببرد
شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی ، دل ، اگر از سگ چوپان ببرد!
من تکه ای از پازل خداوندم…
بی هدف آفریده نشده ام که بی هدف زندگی کنم…
میدانم آفریدگاری دارم که همیشه بوده
همیشه هست. ..
رهایم نمی کند…
تنهایم نمی گذارد…
من قطعه ای اززندگانیم…
تکه ای از پازل هستی…
خدایم مرا آفریده تا آینه ی او شوم…
آفریده تا جان ببخشم امید دهم…
نفس داده تا نفس دهم…
من تکه ای از پازل زندگی هستم…
اگرخود را گم کنم همه چیز وهمه کس ناقص می مانند…
من باید آگاهانه زندگی کنم تا پازلی که خدا چیده بر هم نریزد…...
که حتی تقدیر ، شکستش را بپذیرد ، و طوری خوب زندگی کن
که حتی مرگ ، از تماشای زندگیت سیر نشود!
این زندگی نیست که می گذرد ، ما هستیم که می گذریم
پس، با هر طلوع و غروب لبخند بزن ........
گاهی
دوست داشتن آدم ها
درد دارد
دردش این است
که کسی
حرف دلت را نمی فهمد...!
زن ها گاهی اوقات چیزی نمیگویند
چون به نظرشان لازم نیست که چیزی گفته شود
با نگاهشان حرف میزنند،
به اندازۀ یک دنیا حرف میزنند
هرگز نباید از چشمان هیچ زنی ساده گذشت !
#سیمون_دو_بووار
سرت را
بگذار روی شعرهایم؛
خوب گوش کن!
نگو که هیچ صدایی
از این واژه ها در نمی آید،
نگو که نمی شنوی
صدای گریه ی زنی را
که پشت دیوارِ کلمات جان می دهد!
اینهمه حروف باید !!!
باید
حرفِ مرا به تو برسانَد !
وقتی واژه ها
اینگونه عاشقانه
دست به دستِ هم داده اند
تا تو را شعر کنند،
تو هم به من گوش کن !
سرت را
سرت را نزدیک تر کن...
#مینا_آقازاده
هرگز چشمانت را برای کسی که ،
معنی نگاهت را نفهمید ، گریان مکن !
قلبت را خالی نگه دار ...
و اگر روزی خواستی ...
کسی را در قلبت جای دهی ،
سعی کن فقط یک نفر باشد ...
و به او بگـو :
تو را کمتر از خدا ...
و بیشتر از خودم دوست دارم ... !
"چارلی چاپلین"
سلام
عخش خودمی دیه
مواظب خودت باش گلی
عزیز می. خل دوست دارم
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام
لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد
من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز
دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم ، عمرم گذشت
وا نشد ، بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد
تلخ ماندم ، تلخ
مثل زهری که چکیده از شبِ ظلمانی شهر
مثل اندوه ِ تو ،
مثل گل سرخ
که به دست طوفان
پرپر شد ...
تلخ ماندم ، تلخ
مثل عصری غمگین
که تو را بر حاشیه اش
پیدا کردم
و زمین را
- توپِ گردان
پرت کردم به دل ِ ظلمت ...
تلخ ماندم ، تلخ
دیو از پنجره سر بیرون کرد .
از دهانش
بوی خون می آمد ...
((خسرو گلسرخی))
ابریشم سیاه دو چشمت
یاد آور شبی زمستانی است
من بی رَدا ،
بدون وحشتِ دشنه ،
شادمانه خواب می رفتم
ابریشم سیاه دو چشمت
خانه ی من است .
آن خانه ای
که در آن خواب می روم
و می میرم ...
((خسرو گلسرخی))
آیا بوسه های من
بر آن دست ها
زیر بوسه های دیگری
مدفون خواهد شد؟
حرف های عاشقانه ام
لابه لای نجواهای دیگری
خواهد پوسید؟
من فراموش نخواهم کرد
لب هایم در آن کلمات و بوسه ها
جا مانده اند
و هرچه می نویسم
شکل ناقصی از بودنم
به مرگ نزدیک تر می شود
((علیرضا عباسی))
به شکل ِ وقتی درآمده ام
که تو
اتلاف کرده ای
پس از این
بر دیوار
بر در
در کوچه
اصلا در دست هایت
مثل ساعت کار می کنم
بی خود تنهای ات را مُشت کرده ای
بی خود زمان را کشته ای
قرار ِ بوسه های نرسیده
بر پیشانی ات
بر پلک ها
چروک می شود
و تو
در کسوت ِ یک درخت
حس هزارساله ی زیارتگاهی را خواهی داشت
که جز خویش
همه را
شفا داده است
((یاور مهدی پور))
تأسف بابت کارهایی که کرده ایم
به مرور زمان تعدیل می شود
اما بابت کارهایی که نکرده ایم
تسکین ناپذیر است.
((سیدنی ج. هریس))
ترجمه : عباس مخبر
چه تعبیری ست این خواب شکسـته
به دریــــا عـــکس مهتـــاب شکسته
تمام سهـــم مـــن ازعشــق این بود
عصـــا وعیـــنـک وقـــــاب شکسته
..........................................
در " نقاشی هایم " تنهاییم را پنهان می کنم...
در " نوشته هایم " درد دلم را...
در " دلم " دلتنگی ام را...
در " سکوتم " حرف های نگفته ام را...
در " لبخندم " غصه هایم را...
" دل " من.........
چه خردساااااال است...!!!
ساده می نگرد..!!
ساده می خندد..!!
ساده می پوشد..!!
ساده می گرید..!!
" دل " من.........
از تبار دیوارهای کاهگلی است...!!!
ساده می افتد..!!
ساده می شکند..!!
ساده می میرد..!!
"" خیلی ساده ""
از آجیل سفره ی عید ......
را حداقل من میدانم که از اکبر اکسیر است. و نه حسین پناهی شوربختانه این روزها بسیاری نوشته ها به حسین پناهی نسبت داده می شوند که مال او نیست. اکبر اکسیر البته بزرگوار تر از آنست که این را در جایی بگوید.