یادم شبی که اومدی باهام حرف زدی
میدونستم میری واومدی
باهام حرف بزنی واخرش خدافظی کنی
ولی بازم انتظارش رو نداشتم بااین وجود
یادم وقتی رفتی تاصبح گریه کردم
باگریه خوابم برد من به همین بودنت دلم خوش بود
همین بودنت بهم انگیزه برانوشتن میداد
همین انگیزه رو هم گرفتی
دیگه چی میخوای بگیری ها
یادت میاد گفتی رفیق بی معرفت ..
حالا کی بی معرفت رفیق من یاتو
دلم برارفیق بی معرفتم لک زده کجایی
رفیق بی معرفتم ...
دلم یک هل محکم میخواهد
انقد که پرت شوم
لای لباس های کودکی ام
انقدکه دیگردررا
روی هیچ غریبه ای باز نکنم
من به همین بودنت خوشم
همین که هستی ومیای
چرا این خوشی رو ازم میگیری
بااینکارا زجرم میدی رفیق
هیچوقت نمیگم درکت میکنم هیچوقت
همینطور که تو منو نمیتونی درک کنی
ولی میبینم که چطور
عذاب میکشی وحرفی نمیزنی
منم دارم عذاب میکشم
از نبودت از اینکه
دیگه مثل قبلا نیستی عذاب م میده
نبودت سخته حرف نزدن
باهات سخت تر
رفیق زجر میکشم از نبودت از اینکه
غصه میخوری وهیچی
نمیگی من رو ازار میده
کاش میشد که........کاش میشد........
دیگه نمیتونم بنویسم ..............